|
جایی از داستان تو گیرم
شهری که این همه خیابان دارد
فصلی که باید ... پاییز روی زمین بیافتد برگ برگ
کنار خیابانی هی پیادرو هستم
که معلوم نیست اصلن نیست
باید رفتن را از باد بردارم
شاید به برگه های بعدی برسم
شاید من.... که با د د د د د
بی که از این همه برگ باشم
بی که من روی زمین بیافتم
بی که این سطر ها معجزه کنند
اصلا تقویم را باز کن شاید باد بیاید
تا داستان فصل دیگری بخورد....
دوم برای ی. رویایی:
میم که از لب ریخت
سلا....
در انتها جا ماند...م
مثل میم جیم شدم
بیا برای نحو ... حرف تازه ای بیاور...
لا اقل به صرف شعر و لب لب لب که هی ریخت |