X
تبلیغات
رایتل

 

چند روز پیش بود که چمدانم را دوباره بستم و از هتل پارس زدم بیرون دوباره برمی گشتم سیرجان اما خوشحال بودم که کرمان برای چند روز دوباره این همه شاعر و خبرنگار و منتقد در خودش میدید یادم آمد اصلن دوست نداشتم به این شکل به این جشنواره بیایم یادم آمد که سیرجانی های عزیز و محترم هم زیاد از رفتن من و محمد حسین پور معصومی به جشنواره راضی نبودند حتی در هفته نامه های محترمترشان هم اعلام کردند... اما حالا خوشحال بودم که محمد حسین پورمعصمی نفر اول این جشنواره شده...

دیداری با همه ی دوستانی که مدتها ندیده بودمشان خالی از لطف نبود

 

غزلی که در جشنواره شرکت دادم همان کاری بود که در سیرجان خواندم حتی بعدن آن را عوض نکردم با این اثر که بیشتر دوستش دارم:

 

از دانه های آن سال ارزنی نمانده حتمن

اما این کاغذ به یاد دارد هنوز

نک زدن های آن همه پر سپید را

 

از کبوتر های آن سال پری نمانده اصلن

اما دستهای مادر هنوز دانه می ریخت

مثل پنجره ای که شلوغ گنجشک هاست

 

از گره های آن سال مادر بزرگ

صفحات بعدی آلبوم پر از عکس های دائی ها و خاله ها شد

اما هنوز گره مانده بر ضریح عکس

 

این عکس که این همه شاعر نیست

هرچه هست زیر سر این عکاس است که سرش را گذاشته روی دوربین

همانکه شما نمی بینید

همان که  می خواست ضریح را به عکاس خانه بیاورد

اما گنبد و گلدسته ها را نتوانست

من که نبودم

قاب عکس میگوید:

پدر بزرگ ایستاده  و همه ی بچه های قد و نیم قد کنارش

مهم نیست که ضریح همان باشد

همان که نخ چادر گلی مادر را گره خورده بود

 

نوشته شده در جمعه 10 آذر‌ماه سال 1385ساعت 03:27 ب.ظ توسط محمد حسین ابراهیمی| 29 نظر