( با فروتنی و احترام به اومبرتو اکو...)
چشم بسته می آمدم آن روزها
امروز اما
اصلن گلی نبود که باغی در کار باشد
فقط یک کوچه بودو عطری سرخ
که ناگهان شعر از هوشم رفت...
ردی در هوا انگار همان مسیری بود که مرا بردند
اصلن بوی رنگش در باد پیدا بود
کسی عطرش را دید و دنبالش در نام کوچه ها گم شد...
در خیابانها
شهرها
جاده ها
از سالهای گم شدن برگشت
سری که از خطوط سینه ام پرید بیرون
لاغر و کمرنگ به من خندید
کسی که چشم بسته
تنها به نام گل سرخ به این کوچه می آمد...