| عصر والیوم و نان باگت |
|
سلام من از یلدا بازی مجید سعد آبادی شکه شدم ... شما آن وقت ها نبودید و من و مجید توی همین کوچه همین محله با هم بزرگ شدیم .... این خوانش را به مجید سعدآبادی و سمیه کرمی تقدیم میکنم:
۱- خوانش شعر اگر با وبلاگهای ادبی شاعران جوان مانوس باشید نام سمیه کرمی و وبلاگ کافه تریا (1) برایتان آشناست. این وبلاگ ادبی شامل شعر ، داستان و واگویه ها و دست نوشته های ادبی می باشد ...در ادامه به خوانش یکی از اشعار این وبلاگ می پردازیم. Treize - - چقدر راحت داریم می رویم. ابر کوچولوی من یک قدیس دیوانیست است . با این حال امروز مدام تقاعد را حس می کنم . عصر والیوم است و نان باگت! و دختری به نام مارگریتا می رود جایی دور تا با نامزدش هم سقف شود و تا ابد با هم قهوه بنوشند ! همه چیز مثل یک خواب است . مردی به خود می پیچد و با صدای بلند ژاک پره ور می خواند : "ناگهان خنده یی بی اختیار در برش می گیرد و همه چیز را پاک می کند ." چقدر راحت از سهم عشق قضاوت می کنیم . می توانستیم تنها با یک لامپ روشن خوشبخت باشیم و حالا فکر می کنم عاقبت در اثر ذات الریه یا سکته ی قلبی خواهم مرد ! قراردادهای اجتماعی قسمت عظیمی از احساسات مرا پاک خواهد کرد و صدای سرفه های خشکی که خواهد گفت : حالا نوبت من است !
عصر والیوم و نان....( نان باگت) این عصر را من تعیین می کنم همان طور که قدیم ترها یا بهتر بگویم خیلی قدیم تر ها اداره هواشناشی عصر یخبدان را تعریف کرد مردی به خود می پیچد... اما فیلم از خیلی قبل تر شروع شده ... قبل تر از " و دختری به نام مارگاریتا می رود جایی دور... " در ست از همان جا که" - - - / چقدر راحت داریم می رویم " بعد از چند بار خوانش به نظرم این یک نکته ساختاری آمد که : مهم است نقش مکمل مرد را مردی با صدای ژاک پره ور بازی کند و نه اینکه مثلن تام کروز و مهم تر است که مارگاریتا باشد، نه اینکه نیکل کیدمن(2) . یا مهم نیست بعد ما مثل رمان "من او" (3) برویم شانزه لیزه در کافه مسیو پرنر کچل قهوه ترک بنوشیم مهم این است که مارگاریتا با نامزدش هم سقف شود و تا ابد با هم قهوه..." این مسائله اما از کجا قابل اثبات است و چرا من اعتقاد دارم که این شعر یک شعر ساختگرا می باشد: بگذارید با همان فرض که داریم یک فیلم سینمایی نگاه می کنیم جلو برویم... اما جهان شعری شاعر در این سطر لو میرود که " همه چیز مثل یک خواب است " پس می توان نتیجه گرفت که دنیای رمز آلود این شعر بر اساس رویا بنا شده است. مردی که با صدای ژاک پره ور می خواند، مثل یک راوی عمل می کند. وقتی شاعر مینویسدکه او میخواند، آیا او دارد همین شعر را میخواند یا خودش را...؟ کدام صحیح است. فرقی نمیکند. چرا که مرد به نقش یک را وی از زاویه دید خود مارگاریتا را روایت کرده است. آنجا که از سهم عشق صحبت میکند: "می توانستیم تنها با یک لامپ روشن خوشبخت باشیم" . به لا فاصله مخاطب به یاد تلقی های مارگاریت از هم سقف شدن و قهوه نوشیدن می افتد. و زیر یک سقف کافیست که تنها یک لامپ داشته باشی. همان یک لامپی که مارگاریتا را خوشبخت میکند. اما باز هم خودش را لو میدهد که" و حالا/ فکر میکنم/ عاقبت در اثر ذات الریه یا سکته قلبی خواهم مرد!" یعنی رویای هم سقف شدن ، قهوه نوشیدن و یک لامپ داشتن ناگوارانه با تحکم ذات الریه وسکته قلبی تباه میشود. و این تحکم مارا به یاد همه چیز مثل یک خواب است می اندازد... (در این شعر بند ها یکدیگر را تدایی میکنند) و همانطورکه تحکم " قراردادهای اجتماعی" آنقدر تلخ است که رویای مارگاریتا را منحصر به همان خواب می کند: " همه چیز مثل یک خواب است " حتی حال میتوان به روشنی از هم معنایی روایت مارگاریتا و ژاک پره ور، دریافت که سطر تعیین کننده و ساختمندانه " قسمت عظیم از احساسات مرا پاک خواهد کرد " در واقع روایت دیگریست از هما ن سطر "و همه چیز را پاک میکند " با این تفاوت که آنجا از زبان مردی با صدای ژاک پره ور است که دارد خودش را میخواند و اینجا در انتها مارگاریتای شعراز سرنوشت خود می گوید. پس به سادگی میتوان فهمید، مردی با صدای ژاک پره ور به شدت نماد همان قرار داد های اجتماعی است. اما همه اینها ، روزگاری پیش تر تمام شده. سطر هایی که بیان گر این زمان حال هستند را با هم می خوانیم، می توان برای تشخیص این سطور از جستجوی لفظ حالا ، امروز و حتی زمان معاصر در افعال استفاده کرد و این آنقدر روشن و آشکار است که نیازی به توضیح نداشت اما از آنجا که زبان روان شعر به شدت هر چه تمام تر شعر را در هم گره زده این سطر ها را جدا از باقی اثر برسی میکنیم: " - / - / - / چقدر راحت داریم می رویم ابر کو چولو ی من یک قدیس دیوانیست است./ با این حال / امروز من تقاعد را حس میکنم./ عصر والیوم است و نان باگت". و بعد در اواسط شعر مردی با صدای ژاک پره ور میخواند: " ناگهان خنده یی بی اختیار در برش می گیرد و همه چیز را پاک میکند" و در انتهای شعر باز مانند سطر های اول می خوانیم: "و حالا / فکر میکنم / عاقبت در اثر ذات الریه یا سکته ی قلبی خواهم مرد ! / ". و در سطر پایانی شعر : " حالا نوبت من است ! " به شدت سطر ابتدایی شعر " چقدر راحت داریم می رویم. " به یاد آورده می شود و والیوم ها و تقاعد. و این رفتن ، که ابر کوچولوی قدیس برای شاعر نشانه ای از آن است . درست مانند همان صدای سرفه ها که می گویند نوبت توست که بروی .. شک نمیکنم که وجه عینی ابرکوچولو همان "صدای سرفه های خشکی است که مدام که خواهد گفت : حالا نوبت من است !" زیرا هر دوی اینها از رفتن خبر می دهند و قدیس بودن ابر کوچلو هم از اینکه او از رفتن منِ شعر خبر دارد حمایت می کند. و همچنین تقاعد که در حسی مدام " من ٍ شعر " را به سوی والیوم می برد، نشانه ای از ساختار رویا گونه اثر است. به نحوی که تقاعد او را به سمت والیوم میبرد و والیوم هم اورا به سمت خواب. اما آنچه که نباید در این میان فراموش شود، نشانه بی نظیر و در عین حال بسیار معمولی " نان باگت " است. این نان باگت با هنر مندی و شاعرانگی تمام "من ٍ شعر " را با حضور فیزیکی والیوم به سمت خواب و خیالهای "مارگاریتا و ژاک پره ور" که مصادیق شعری این فضای فانتزی فرانسوی هستند، می برد . برای همین است که شاعر مینوسد: "عصر والیوم است و نان باگت!" و "همه چیز مثل یک خواب است ." . در این شعر نشانه ها توضیحی نیست . برای زیبایی نیامده و شکل دکوری هم ندارند. وقتی که "ابر= صدای صرفه و تقاعد" و بعد " والیوم = همه چیز مثل یک خواب است." و بعدتر " نان باگت= مارگاریتا و ژاک پره ور با فضای فانتزی فرانسوی " من ٍشعر را از همان ابتدا هر جا که می خواهد می برد دنبال میکند. و در یک تخیل شاعرانه و ساختمند سرنوشت من ٍشعر را با آنچه میخواهد رقم میزند، این نشانه ها به نشانه هایی متفاوت از دوره های نمادگرایی تبدیل می شوند. به همان شکل که فرمالیست ها می خواستند که اگر می نویسند " خون " در واقع خون آلود باشد (4) یا زمانی که صادق هدایت در بوف کور می نویسد: "من زهر آلود نوشتم" (5) و ما گاهی احساس می کنیم، او و حتی خودمان که داریم داستان را می خوانیم مسموم شده ایم. به نظر میرسد در هر اثر ادبی نشانه ها باید چنین کاری انجام دهند تا وقتی من ٍشعر در سطرهای پایانی با خودش فکر میکند "عاقبت در اثر ذات الریه یا سکته ی قلبی خواهم مرد !" ما تعجب نکنیم، زیرا باید بدانیم که اولن پایان داستان های رومانتیک فرانسوی که شخصیت هایی مثل مارگاریتا و ژاک پره ور داشتند چنین بوده اند. و دومن (که از اولن مهم تر است) این است که تقاعد مدام و پاک شدن همه چیز... و حتی والیوم او را عاقبت از ذات الریه یا سکته قلبی می میراند. پی نوشت: ---------------------------------------------------------------- (1) : رجوع کنید به : http://www.freepoetry.blogfa.com ................................................. (2) : تام کروز و نیکل کیدمن دو بازیگر هالیودی هستند که تنها به عنوان مثال آمده اند (3) : من ِ او/ رضا امیرخانی/ انتشارات سوره مهر (4) : ساختار و تاویل متن/ بابک احمدی / نشر مرکز / فصل فرمالیستهای روسی (5) : بوف کور / صادق هدایت / دهلی/ صفحه 3 سطر5 |