بزرگراه شعر و داستان
این یک بزرگراه کوچک است که من (محمد حسین ابراهیمی)  به تنهایی  در آن را نندگی میکنم
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی

افسونگری Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387
فرض کن

با احترام به محمود دولت آبادی

با احترام به محمود دولت آبادی :

     فرض کن دفترچه تلفنت تبدیل شده به یک آژانس مسافرتی. هر کدام از شماره ها را به جایی دور برده ست... برادرت را برده کانادا به اردوگاه پناهندگان معطل. دوستانت را برده به سربازی... نشانی قرارت را گم شده در خیابانهای پرت در سالهای بعد... و  عشقت  را اساس کشی کرده ... طرح کوچه ات را برده به نقشه بزرگراه بعدی شهرداری...  مادرت را برده... برده به دورتر به دورتر ... به گریه میافتی...  اشتباه فرض کرده ای... اما بیشتر از این دو نیست... یا همه ی جهان را به سفر برده است... یا تو یادت رفته برای برگشت بلیط بگیری...


یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387
بله منم گاهی منم

منم !

بله گاهی من همین منم

کم و بیش دست و پایم را جمع میکنم

برای صندلی خالی تکان میدهم

گاهی که من منم

گاهی که از جنوب می آیم

ناشناس این خیابانها میآید و

ساک کهنه ای میدهد دستم

بی خیال دستی که نیست 

تویی؟

برایم از عطر تنباکو بنویس

گاهی دود قهوه خانه ها به گریه ام می اندازد

کنار ترمینال جنوب

 

حالا که تویی

دستم را تا بزن

دست کن به این جیب و

فال بگیر

منم

همان گاهی که رد میشوم

صندلی خالی را میشناسم

تویی!

همان که از دستی که نیست

ناشناس خیابانها را میشناسد

من که برایتان میگویم

دو سه خیابان را بلد است

که اطراف ترمینال جنوب

برای مسافران داد مزنند

قهوه خانه ای هم آنجاست

که دود قلیان هایش

نسبتی دارد با دریا و بازار آشنا

آنجا که حتی ساکم را جا گذاشتم

تویی؟

آنجا که هستی از عطر تنباکو بنویس

گاهی دود قهوه خانه ها به گریه ام می اندازد

کنار ترمینال جنوب

 

گاهی که رد خور ندارد

جا می مانند حتما

همین من

همین بلیط معطل در جیب

این آستین تا خورده

تویی

: فال خوبی ست

 خیر است انشاءا...

 رفتن به دست تکان دادن نیست

 


پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387

و آخرین غزلم:

 

دلم نخواست که از خواب های تو بپرم

به خواب می روم و باز می زند به سرم

کدام خواب مرا برده سمت آن کوچه

دوچرخه می شوم و با شتاب می گذرم

رکاب می زنم اما فرار ممکن نیست

به هر طرف بروم نا گزیر پشت درم

و زنگ می زنم آرام مثل آهن در

که خیس می شود از پشت پلک های ترم

حیاط خانه پر از سایه من است که تند

دویده ام همه ی کودکی به دور و برم

به خانه می روم و طاق ماه پوسیده

و روی طاقچه لبخند مادر و پدرم

و سایه ای ست سرک می کشد به ایوانها

کسی که دست تکان داده لحظه ی سفرم

که قاب عکس شده ست وبه روی طاقچه اش

چه مادرانه دعا کرده است پشت سرم

تمام عمر کسی منتظر شده ست مرا

و باد نیز نیاورده پیش او خبرم

و پشت پنجره ی آشنای همسایه

تو گریه می کنی و عاشقانه می نگرم

کدام سنگ به این شیشه های رویا خورد؟

دلم نخواست که از خوابهای تو بپرم

 

 

 


دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386
برای نوشتن این شعر

 

 

 

 

برای نوشتن این شعر

سو سو ی ستاره ای هم ندارم

چه برسد به ماه

که در دفترم سرک بکشد...

باید به همین تیر چراغ برق دل خوش کرد!!

تا دلیلی برای ولگردی این خیابان

و نبودن ماه پیدا شود

باید برایشان شعری نوشت

حتی با ذغال

حتی بر دیوار

بی دفتر روشن از نور

باید به همین پرسه ها دل خوش کرد

بی ماه

بی ستاره


دوشنبه 7 آبان ماه سال 1386
غزل

 

 

 

بعد از مدتها یک غزل

------------------------------

 

چه فرق میکند این ماه در پاریس مثلن

و یا که ماه مه آلود و  ابری  لندن

نگاه می کند از پنجره به آدمها

نگاه می کند از پشت شیشه مات به من

برهنه می شود از ابر های پی در پی

لباس ها خدش را که می کند از تن

برهنه میشودو  عطر ماه می پیچد

نسیم می وزد انگار از تن یک زن

زنی که خانه به دوش است در تمام جهان

اسیر پنجره ای هم نمیشود اصلن

و گریه میکند و آب می شود کم کم

هلال کوچک من ... ماه برفی روشن...

چقدر تلخ... طلوع هلال وقت غروب...

درست لحظه شیرین آمدن رفتن...

 

 


   1      2      3      4      5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 24715


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
محمد حسین ابراهیمی/ متولد تابستان ۶۳/ شاعر نویسنده منتقد/  آثار در دست انتشار:
۱- ترانه های فرزدق/ شعر
۲- غزلی برای خدای ناصره/ شعر
۳- از پشت نگاتیو/ داستان
شناسنامه کامل من...